تبليغاتX
سه نقطه...سکوت!!


سه نقطه...سکوت!!

من و خدایم

سرم خیلی درد می کنه این روزها حتی دیگه حوصله خواب را هم ندارم....

خوشحالم که مقاوم در برابر آدمای پوچی که احساس می کنن با این حرکات وحرفها می تونن موفق بشن ...راستی فردا کشور ما با این دختران و پسران می خواد اداره بشه؟از همین حال فاتحه اش خوندست.....

بقول آقای قرقچی استادمون"آینده سازای مملکتمون باید جنبه همکاری با همه قشرا وجنسیت ها ونژاد ها را داشته باشن"موافقم باید اینجورباشیم....که نیستیم؟چه فکری می تونیم برای این جونها بکنیم؟؟منم مثل اینا چه فرقی داره ....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:24 توسط مهدیا| |

همیشه لحظه هایی بود که احساس کنم کسی را دوست دارم اما حالا نه....!!!احساس آرامش دارم ....اما همیشه بعضی چیزا آرامشمو خراب می کنن مثل این مزاحم........هیچ وقت از کسی تا این حد متنفر نبودم که حالا هستم......اینم ارامشو داره بهم می زنه......

 

می خوام از این کلبه فرار کنم اما باز یک اشتباه داره منو به کلبه قبلی راه می ده...

 

دوباره دلم هوای تازگی کرد...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:31 توسط مهدیا| |

 

                          همه اتفاقا دارن خوب پیش می رن

جز این یک دونه ؟؟؟؟......اما این دفعه واقعا از یک زمینی ترسیدم ومی ترسم.....

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:45 توسط مهدیا| |

باورم نمی شه...تک تک این اتفاقا برام کمی غیرقابل باور بود اما واقعا با تمام وجود دارم ومی خوام لموسشون کنم ...خوشحالم ...وشاد ...شاید این چند روز به اندازه نداشتن همین حسی باهات قهر بودم اما حالا با داشتن تمام این حسا ازت خوشحالم ...می دونم تک تک کارهای تو بی حکمت نیست پس بزار با این حکمتات احساس خوشحالی کنم احساس بودن ودرک کردن....بی صبرانه منتظر شنبه ام وروزهای اتیش....تو خدایا بزرگی ومن چقدر کوچک ....وچقدر سست ایمان این را تازه فهمیدم...وبهش اعتراف می کنم....دوستت دارم با تمام وجود ومی بوسسمت با تمام نیرو ..عاشقتم خدای مهربونم..............

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:44 توسط مهدیا| |

امروز چهارشنبه است درست یک هفته است مدرسه نرفتم....سرماخوردگی این روزا همه را از پا در آورده منم مثل همه....دلم برای خودم تنگ شده چون اصلا حس هیچ کاری تو وجودم با قی نمونده....دلم گریه می خواد بخاطر این چند راهی که میونش گیر کردم....سخته پیدا کردن راهی که همش برات بمونه ...می دونم همه جا تقصیر خودم بوده وخودم خواستم....این که من باز اره گفتم دست من نبود....این که من رفتم سراغ....تقصیر منم نبود....بغضم نمی شکنه ....دلم یک تنهائی حسابی می خواد تا بتونم دوباره فکر کنم...ای کاش بیماری تو را من می گرفتم فراموش کردن محیط ...لبخند به غم نشسته مثل زهر بی دوائه

می دونم هیچ کس نمی تونه سر وته حرفامو بفهمه می دونم اما این نوشته باید نوشته شن والا فراموش می شن فراموش شدنشونم تکراره دوباره اون اشتباه هاست.....برام دعا کنید خیلی گیجم

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:52 توسط مهدیا| |


Design By : Night Skin

Others